
.. در یک شب پاییزی هنگامی که عاشقان خسته از عشق زخم خورده به سوی میعادگاه عشق می آمدند حسی نگاهی صدایی مرا به سوی خود کشید در آن هنگام قلبم تندتر میزد و عرق سردی بر روی تنم نشسته بود. خود را کشان کشان بسویش کشاندم فکر کردم او همان است که میتواند زخم کهنه مرا مداوا کند و زندگیم را جان تازه ای بخشد فکر می کردم که او نیمه ی گمشده ی من است او که سالها در اثر ندیدن او زخمهای دلم چرک کرده بود وبدست بی وفایی روزگار عفونت عمیقی کرده بود و همه دکتر های عشق قطع امید کرده بودند .او بود که زندگی را به من داد و زخمم را مداوا کرد کاش همه مثل او بودند مهربان وآرام .با این همه باورش نمی کردم احساس می کردم که او هم مانند همه نارفیقان روزگار و مانند همه آن عشقبازها که فقط به عشق به عنوان یک نیاز نگاه میکنند نه به عنوان یک درد وعشق را این حس دوست داشتنی را بازیچه دست خود قرار دادند و به قول امروزی ها با عشق حال میکردند. او باید به من حق می داد !!چون من به دست این زمان و خاطرات تلخ به اینجا رسیده بودم و هنوز با کلمه ی عشق تازه آشنا شده بودم و الفبای عشق و عاشقی را نیا موخته بودم. تازه لیسانس محبت را گرفته بود داشت امتحان معرفت میداد میدانم که او قبول خواهد شد او استعداد دارد .حرفهایش دلم را زیر و رو میکرد و روز به روز بر قدرت اعتماد من میافزود آن درد قدیمی را فراموش کردم پاهایم از محبت او قدرت میگرفت ومرا به دنیای دیگری میبرد دنیایی که از نامردیها و بیوفایی ها خبری نبود جایی را که حتی تصورش را نمیکردم آنجا جایی نبود جز سرزمین صداقت .میدانستم اگر جایی صداقت باشد عشق حقیقی هم یافت میشود پس دوان دوان به سویش رفتم انگار پرواز میکنم گلهای عشق و معرفت در سرتا سر آنجا جلوهای دیگر داده بود. در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود دستی به شانه ام خوردنگاهم را برگرداندم...آری او بود او بود!! دیگر هیچ نفهمیدم.